تبليغاتX
قلبهای شکسته

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387

سلام عیدتون خیلی مبارکککککککک...خوبید؟؟؟ من باز با یه داستان دیگه اومدندم...

 

مردی در عالم رویا فرشته ی را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل ابی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه میرفت..

مردی جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل وسطل اب را کجا میبری؟؟؟

فرشته جواب داد:میخواهم با این مشعل بهشت را اتش بزنم و با این سطل اب اتش های جهنم را خواموش کنم ان وقت ببینم چه کسی واقعا خدا رو دوست داره...


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387

سلام حال شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اولا سوم اممون تسلیت.... دوما هم نداره....

داستانو به گوشید...:

 

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .

مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند .
مرد پرسید: شماها چکار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید ؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر.


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387

سلام .ديديد چه زود اپ ميكنم؟؟؟؟؟واسه نظراتون خييييييليييي ممنووووون.(لطفا همين شكلي تلفظ گردد) راستش ديشب داشتم مجله ي همشهري خانواده رو ميخوندم كه يه داستان جالب نوشته بود.گفتم بنويسم تا جالبيش رو شما هم حس كنيد البته اگه هم نظر باشيم...

 

اسمش:يك تغيير كوچك

داستان از اين قراره:

روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلوي را كنار پايش گذاشته بود.روي تابلو نوشته بود:من كور هستم لطفا به من كمك كنيد.روزنامه نگار خلاقي از كنار ان مي گذشت.نگاهي به او انداخت، فقط چند سكه داخل كلاه بود.او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد، تابلوي او را برداشت،ان را برگرداند و عنوان ديگري روي ان نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و انجا را ترك كرد. عصر ان روز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است.مرد كور از صداي قدم هايش خبرنگار را شناخت و خواست اگر او كسي است كه ان تابلو را نوشته،بگويد كه روي ان چه نوشته است؟؟؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته ي شما را به شكل ديگري نوشتم.و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.مرد كور هيچ وقت ندانست كه او چه نوشته بود ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

امروز بهار است ولي من نميتوانم ان را ببينم!!!!!

به نظر من فرق ادما فقط تو طرز فكرشونه وگر نه هيچ كس با هيچ كس فرقي نمي كنه...

راستي فردا روز زنهههههه،خوب واسه همين ميخوام اين روز رو به همه ي زنهاي خوبي كه توي دنيام هستن مخصوصا مادرم و...و... تبريك بگم...و البته به همه ي زن هاي اسموني و زميني...


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی

من اين داستانو ازhttp://azhameja4u.blogfa.comبرداشتندي...

خوب يه چيزي.كه چي؟اخه كه چي اين زندگي؟؟قبول داريد مسخرس زندگي كردنامون؟ما سر چي دارم زندگي ميكنيم؟سر اين كه دوباره بر گرديم سر جاي اولمون؟؟؟ميگن عشق زندگي رو قشنگ ميكونه اين حرف وقتي درسته كه بدونم عشقمون كيه كه اگه خراب شود بگيم قسمتمون بوده و خدا خواسته.... اگه ميفهميديم عشقمون كدومه اون وقت دنيا گلستون بود حتي اگه سياست كشورمون مثل ايرانمون بود...

اگه به كلبه ي سكوتم سر زديد جواب اين سوالمو بديد...


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

هر سال ۱۴ فوریه در بیشتر نقاط دنیا شمع٬ شکلات٬ گل و هدیه ها بین عاشقان تبادل می شود و همه اینها با نام ولنتاین همراه است. اما ولنتاین کیست؟ یا بهتر بگم این ولنتاین مقدس کیست؟ و چرا مردم دنیا این روز را با نام او برگزار می کنند؟ در واقع ولنتاین مانند بسیاری از گذشتگان ما در تاریخی درهم مخفی شده و هیچ کس قصه واقعی را نمیداند. آنچه که مسلم است ماه فوریه سالیان درازیست که ماه عشق و افسانه است. امروزه همه میدانیم که روز ولنتاین مقدس ریشه در رم باستان و مسیحیت دارد. اگر در تاریخ کلیسا جستجو کنید سه نفر را به نام ولنتاین می یابید که همه آنها هم شهید شده اند.

اما افسانه ولنتاین ریشه در عشق مخفی یکی از این سه نفر دارد. اینجا میخواهم از تاریخ ولنتاین بگذریم و یک مقایسه فرهنگی کنیم. اولین چیزی که به نظر من را به عنوان مسلمان جلب می کند اینست که ولنتاین٬ این عاشق مقدس بر اساس داستانهای موجود شهید شده است. اگر ولنتاین را به فرهنگ اسلامی ایرانی وارد کنیم به سرعت اول از ولنتاین یک بت می سازیم و بجای روز تولدش٬ در روز شهادتش با مرثیه های جانسوز به عزاداری می پردازیم.

چند روز پیش دوستی با اشاره به اخبار اینترنتی و عکسهای گرفته شده از خیابانهای تهران به من میگفت که اصلا از اینکه تازگی ها (جدیدا قدیم) ولنتاین به ایران راه پیدا کرده خوشحال نیست چون این روز در فرهنگ ما جایی نداشته. و این است جواب من: ۱۴۰۰ سال است عزاداری و وحشی گری از فرهنگ اعراب به ما تحمیل شده٬ چرا یک روز شاد و پر محبت را به فرهنگمان وارد نکنیم. من مسلمانم و نه اینکه مسمان به دنیا آمدم بلکه به خواسته خود مسلمان شدم. اما از این فرهنگ عزاداری با چشمان بسته هیچ دل خوشی ندارم و از اینکه به نام اسلام رسم و رسوم ایران زمین را لگدمال کردند به تنفر رسیده ام. چند روز پیش یخرانی آخوند مطهری (استاد مطهری سابق) را گوش می کردم٬ در مورد ۱۳ به در بود٬ این بود جمله او: "۱۳ را نحس میدانی٬ میرید بیرون که نهسی روز ۱۳ برود٬ خاک بر سرت خودت نهسی".

بیاید این روز را جشن بگیریم٬ شاد باشیم و از همه مهمتر٬                                                                                  بیایید محبت کنیم!

راستی هنوز واسه لینک کردن اونای که اسمشون مریم...(پست قبلمو بنگاهید) پایماااااااااا....

 


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386

سلام خوبيد؟بعد يه عمري باز اومدم.اگه حال داشتيد دعا كنيد كه بمونم مي خواستم بعضي لينكا رو پاك كنم(اوناي كه وبشون بسته شده)به خاطر همين از اوناي كه به وبم سر ميزنن مي خوام اگه اسمشون مريمه يا خورشيد يا با دوستاشون مثلا امير و خورشيده اگه خواستن با من تبادل لينك كنن من چهار پايم(قبول مي كنم...)فقط منو باس يه جور خبر كنن...راستي شايد بعضي مطلبام مثل الان طولاني باشه خولاصه شرمنده......

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386


غم در دل من به قد عالمه

                          غمهاي عالم براي من كمه

رنگ غروبه دل افسرده ام

                         غرق سكوته وجود مرده ام

واي از من و غم هاي من         واي از دل تنهاي من

اي اسمان اي اسمان ستاره ي در شام من نمانده

                                 دست بلا اخر مرا در دامن دشت جنون كشانده

من كه محبت از كسي نديده ام                  من كه خون دل رنجيده ام

چون مرغك غمگين و دور از اشيان         سر در ميان بال و پر كشيده ام

ديگر نميابد مرا روزي اگر بيايد                باياد او از گور من گل هاي غم برايد  

(امير)


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

عزیزم:
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان

(امیر)


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

این روزا خیلی داغونم. جز بدترین روزای زندگیمه .فقط واسم دعا کنید .... دعا کنید بتونم این روزا رو البته اون جور كه ميخوام پشت سر بذارم اگه حالم بد نبود اصلا مطلب جديد نمي نوشتم فقط واسه اين كه واسم دعاااااااا كنيد دارم مي نويسم.......

ساکت و تنها

چون کتابی در مسیر باد

می خورد هر دم ورق اما

هیچ کس او را نمی خواند

.....

می رود از یاد

هیچ چیز از او نمی ماند

بادبان كشتي او در مسير باد

مقصدش هر جا كه باداباد

بادبان را نا خدا باد است

ليك او را هم خدا هم ناخدا باد است

(امیر)


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386


سلام خوبيد؟.......يه چند سري نبودم خوب نمي تونستم باشم ولي خوب حالا اومدم كه بمونم چون شايد واسه اينه كه دنيام واسم عوض شده..... بگزريم نميدونم فيلم تله رو ديديد يا نه من كه اولا 24 ساعته پاي فيلمش ول بودم.فيلم قشنگيه.حالا حرف من واسه اون اولاي فيلمه كه بحث واسه خودكشي وتيغ و طنابو.......بود گفتم بحث قشنگيه و ميشه ملتو خيلي كمك كرد نه؟گفتم اگه مي خوايد خود كشي كنيد بد نيست اينارو بدونيد اميدوارم به كارتون بياد

آموزش خودکشی

اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره. به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد. و اما... برخلاف نظر خيليها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست . اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم:

1- کسی که در عشقش شکست خورده

2- کسی که ور شکست شده

3- کسی که قاط زده.

4- کسی که از زندگی خير نديده.

5- کسی که بدجوری روش فشار اومده.

6- کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه.

7- ...و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده.

افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه. شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟

اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد. حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه:

1- طناب.

2- سيخ کباب.

3- کبريت آغشته به بنزين .

4- آمپول هوای تهران.

5- دندون مصنوعی حاج خانمشون.

6- لوله گاز.

7- پاکت نايلون.

8- چاقوی ميوه بری.

9- نخ کاموايي.

10- سوزن لحاف دوزی.

11- تيغ ريش تراشی مصرف شده.

12- مرگ موش.

خب... براي شروع بد نيست.

ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از

مردن خيلی مهمه»!

فرض کنيد درب اتاق شما رو می‌شکنن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و

داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و

صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه.

نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمی‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟

قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنی‌تر

باشه تا دل همه حسابی بسوزه.

با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفه‌گی با گاز رو خط بگيريد

يا اونايي که روی سرشون نايلون می‌کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می‌بندن و يا اونايي که

خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می‌شن... اينا همشون ديوونه‌ان. خودکشی ايده‌آل خودکشي است

که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و...

. باشه

ژاپونی‌ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه

فرو می‌کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش

داره قل مي‌زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما می‌ميريد

در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد.

اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد

يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي‌کشن،

وسط يا آخر کار پشيمون می‌شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای

خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می‌کنه و فرو می‌کنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی

همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه می‌شه... يارو می‌دوه بيرون و از شدت عجله از روی

پله‌های آپارتمان پرت می‌شه پايين و می‌ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي!

نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی بشه:

مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول می‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و

لباساتون رو هم در نظر بگيريد.

يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا !

پس عاقلانه تر رفتار کنيد.

تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد:

1- زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)

2- مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد.

3- بهترين لباستونو تنتون کنيد.

4- حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد.

5- خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد.

6- موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه.

7- لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه.

8- يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه.

9- اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست.)

10- رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد.

11- يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد.

12- دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه.

13- برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما.

14- قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد.

15- قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره (اصلا الزامي است).

16- بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشيد.

17- اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و رويايي‌تر به نظر مياد و اشک آور تره.

18- در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه.

19- قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه.

20- خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد.

مرسی...

توی جهنم می‌بينمتون....!!

(امير)


امیر نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by maniva.blogfa.com